برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
آیا زمان آن نرسیده است که یک نقطه یک کلمه شود؟
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
بادبان ها را برافراشته ایم
به مقصد تو
آغوشت
کی میرسیم؟
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
چه خوب است که این مدت تو را داشته ام
...
نداشته ام؟
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
حتی آن زمان که نداشته امت
تو حقیقتا به من زندگی بخشیده ای ...
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
و آن لباس بافتنی گرم را تنت کرده بودی
فکر کرده بودم آغوش تو مثل یک فرودگاه است
و هواپیمای من باید
در آن فرود آید....
اینکه خودت را با آنهمه زیبایی نشانم می دهی
و بعد هم غایب می شوی
حتما به قصد جان آمده ای
این ناقابل هم برای شما
حضرت عشق...
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
من می خواهم
تو با من حرف بزنی
می دانی از همه عالم
تنها تو که از همه آشناتری
با من حرف نمی زنی ...
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
نگفته هم پیداست
غم این دل
مگر یکی و دوتاست...
یا برگرد
یا آن دل را برگردان
دنیای عاشقی دنیای آرامش نیست عزیز
دنیای ارزان و گران بودن چیزی نیست
ما هم دنبال معامله نیستیم
دنیای اراده خداست
ما هم تسلیم اراده اوییم
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
و برایت آرزوی بهترین ها را دارم
شاد باشی
بدرود...
برچسب:
نویسنده: غزل قاسمی
انگار حجم وسیعی از تاریکی از من هبوط کرده است
در آبشار مهربانی قلب تو غوطه خورده ام
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:11 توسط صبا| |
برچسب: نامه,
نویسنده: غزل قاسمی